29 سال پيش درچنين روزي - 12ارديبهشت ماه سال1358هجري شمسي : آيت الله استاد مرتضي مطهري به دست گروه تروريستي فرقان به شهادت رسيد. او كه ازسال1319هجري شمسي به محضردرس حضرت امام خميني(ره) راه يافت مدت12سال نزد ايشان فلسفه و عرفان مي خواند اما ازسال1334همكاري خود را با دانشگاه تهران با سمت مدرس دردانشكده ادبيات و معارف اسلامي آغازكرد. ايشان درپي حوادث 15خرداد سال1342دستگيرو زنداني و ممنوع المنبرشد. پس ازپيروزي انقلاب اسلامي استاد مطهري فعالانه حركتهاي جامعه را رهبري مي كرد. عاقبت اين استاد توانا كه حضرت امام ايشان را ثمره عمرخويش مي خواندند؛ به دست گروه منحرف و تروريستي فرقان به هنگام خروج ازجلسه شوراي انقلاب مورد اصابت گلوله قرارگرفت و به شهادت رسيد.
آثاربجاي مانده ازاين عالم گرانقدرهريك بيانگرشاخصها و ويژگيهاي جهان بيني اسلامي و تحليل و ردّ هرگونه تفكرالحادي و ماركسيستي است. بيانات و كتب استاد شهيد مرتضي مطهري دردانشگاه و حوزه هاي درسي روشنگرراه دانشجويان و دانش پژوهان بوده و هست. «عدل الهي، سيري درنهج البلاغه، داستان راستان، عرفان حافظ و مطالعات فلسفي» ازمهمترين آثاراستاد مطهري است. گفتني است كه سالروزشهادت اين معلم توانا و عالقدرروزمعلم نامگذاري شده است و هرسال به همين مناسبت مراسمي درسراسركشوربرگزارمي شود.

شرح مختصر زندگاني استاد شهيد
استاد شهيد آيت الله مطهري در 13 بهمن 1298 هجري شمسي در فريمان واقع در 75 کيلومتري شهر مقدس مشهد در يک خانواده اصيل روحاني چشم به جهان مي گشايد. پس از طي دوران طفوليت به مکتبخانه رفته و به فراگيري دروس ابتداييمي پردازد. در سن دوازده سالگي به حوزه علميه مشهد عزيمت نموده و به تحصيل مقدمات علوم اسلامي اشتغال مي ورزد. در سال 1316 عليرغم مبارزه شديد رضاخان با روحانيت و عليرغم مخالفت دوستان و نزديکان، براي تکميل تحصيلات خود عازم حوزه علميه قم مي شود در حالي که به تازگي موسس گرانقدر آن آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي ديده از جهان فروبسته و رياست حوزه را سه تن از مدرسان بزرگ آن آيات عظام سيد محمد حجت، سيد صدرالدين صدر و سيد محمد تقي خوانساري به عهد گرفته اند.
در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم از محضر مرحوم آيت الله العظمي بروجردي (در فقه و اصول) و حضرت امام خميني ( به مدت 12 سال در فلسفه ملاصدرا و عرفان و اخلاق و اصول) و مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبائي (در فلسفه : الهيات شفاي بوعلي و دروس ديگر) بهره مي گيرد. قبل از هجرت آيت الله العظمي بروجردي به قم نيز استاد شهيد گاهي به بروجرد مي رفته و از محضر ايشان استفاده مي کرده است. مولف شهيد مدتي نيز از محضر مرحوم آيت الله حاج ميرزا علي آقا شيرازي در اخلاق و عرفان بهره هاي معنوي فراوان برده است. از اساتيد ديگر استاد مطهري مي توان از مرحوم آيت الله سيد محمد حجت ( در اصول) و مرحوم آيت الله سيد محمد محقق داماد (در فقه) نام برد. وي در مدت اقامت خود در قم علاوه بر تحصيل علم، در امور اجتماعي و سياسي نيز مشارکت داشته و از جمله با فدائيان اسلام در ارتباط بوده است. در سال 1331 در حالي که از مدرسين معروف و ازاميدهاي آينده حوزه به شمار مي رود به تهران مهاجرت مي کند. در تهران به تدريس در مدرسه مروي و تأليف و سخنرانيهاي تحقيقي مي پردازد. در سال 1334 اولين جلسه تفسير انجمن اسلامي دانشجويان توسط استاد مطهري تشکيل مي گردد. در همان سال تدريس خود در دانشکده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران را آغاز مي کند. در سالهاي 1337 و 1338 که انجمن اسلامي پزشکان تشکيل مي شود .استاد مطهري از سخنرانان اصلي اين انجمن است و در طول سالهاي 1340 تا 1350 سخنران منحصر به فرد اين انجمن مي باشد که بحثهاي مهمي از ايشان به يادگار مانده است.
کنار امام بوده است به طوري که مي توان سازماندهي قيام پانزده خرداد در تهران و هماهنگي آن با رهبري امام را مرهون تلاشهاي او و يارانش دانست. در ساعت 1 بعد از نيمه شب روز چهارشنبه پانزده خرداد 1342 به دنبال يک سخنراني مهيج عليه شخص شاه به وسيله پليس دستگير شده و به زندان موقت شهرباني منتقل مي شود و به همراه تعدادي از روحانيون تهران زندانی مي گردد. پس از 43 روز به دنبال مهاجرت علماي شهرستانها به تهران و فشار مردم، به همراه ساير روحانيون از زندان آزاد مي شود.
پس از تشکيل هيئتهاي موتلفه اسلامي، استاد مطهري از سوي امام خميني همراه چند تن ديگر از شخصيتهاي روحاني عهده دار رهبري اين هيئتها مي گردد. پس از ترور حسنعلي منصور نخست وزير وقت توسط شهيد محمد بخارايي کادر رهبري هيئتهاي موتلفه شناسايي و دستگير مي شود ولي از آنجا که قاضي يي که پرونده اين گروه تحت نظر او بود مدتي در قم نزد استاد تحصيل کرده بود به ايشان پيغام مي فرستد که حق استادي را به جا آوردم و بدين ترتيب استاد شهيد از مهلکه جان سالم بدر مي برد. سنگينتر مي شود. در اين زمان وي به تأليف کتاب در موضوعات مورد نياز جامعه و ايراد سخنراني در دانشگاهها، انجمن اسلامي
کردن محتواي نهضت اسلامي پزشکان، مسجد هدايت، مسجد جامع نارمک و غيره ادامه مي دهد. به طور کلي استاد شهيد که به يک نهضت اسلامي معتقد بود نه به هر نهضتي، براي اسلامي کردن محتواي نهضت تلاشهاي ايدئولوژيک بسياري نمود و با اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود و با کجرويها و انحرافات مبارزه سرسختانه کرد. در سال 1346 به کمک چند تن از دوستان اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود به طوري که مي توان او را بنيانگذار آن موسسه دانست. ولي پس از مدتي به علت تکروي و کارهاي خودسرانه و بدون مشورت يکي از اعضاي هيئت مديره و ممانعت او از اجراي طرحهاي استاد و از جمله ايجاد يک شوراي روحاني که کارهاي علمي و تبليغي حسينيه زير نظر آن شورا باشد سرانجام در سال 1349 عليرغم زحمات زيادي که براي آن موسسه کشيده بود و عليرغم اميد زيادي که به آينده آن بسته بود در حالي که در آن چند سال خون دل زيادي خورده بود از عضويت هيئت مديره آن موسسه استعفا داد و آن را ترک گفت.
در سال 1348 به خاطر صدور اعلاميه اي با امضاي ايشان و حضرت علامه طباطبايي و آِيت الله حاج سيد ابوالفضل مجتهد زنجاني مبني بر جمع اعانه براي کمک به آوارگان فلسطيني و اعلام آن طي يک سخنراني در حسينيه ارشاد دستگير شد و مدت کوتاهي در زندان تک سلولي به سربرد. از سال 1349 تا 1351 برنامه هاي تبليغي مسجدالجواد را زير نظر داشت و غالباً خود سخنران اصلي بود تا اينکه آن مسجد و به دنبال آن حسينيه ارشاد تعطيل گرديد و بار ديگر استاد مطهري دستگير و مدتي در بازداشت قرار گرفت. پس از آن استاد شهيد سخنرانيهاي خود را در مسجد جاويد و مسجد ارک و غيره ايراد مي کرد. بعد از مدتي مسجد جاويد نيز تعطيل گرديد. در حدود سال 1353 ممنوع المنبر گرديد و اين ممنوعيت تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت.
اما مهمترين خدمات استاد مطهري در طول حيات پر برکتش ارائه ايدئولوژي اصيل اسلامي از طريق درس و سخنراني و تأليف کتاب است. اين امر خصوصاً در سالهاي 1351 تا 1357 به خاطر افزايش تبليغات گروههاي چپ و پديد آمدن گروههاي مسلمان چپ زده و ظهور پديده التقاط به اوج خود مي رسد. گذشته از حضرت امام، استاد مطهري اولين شخصيتي است که به خطر سران سازمان موسوم به « مجاهدين خلق ايران » پي مي برد و ديگران را از همکاري با اين سازمان باز مي دارد و حتي تغيير ايدئولوژي آنها را پيش بيني مي نمايد. در اين سالها استاد شهيد به توصيه حضرت امام مبني بر تدريس در حوزه علمي قم هفته اي دو روز به قم عزيمت نموده و درسهاي مهمي در آن حوزه القا مي نمايد و همزمان در تهران نيز درسهايي در منزل و غيره تدريس مي کند. در سال 1355 به دنبال يک درگيري با يک استاد کمونيست دانشکده الهيات! زودتر از موعد مقرر بازنشسته مي شود. همچنين در اين سالها استاد شهيد با همکاري تني چند از شخصيتهاي روحاني، «جامعه روحانيت مبارز تهران » را بنيان مي گذارد بدان اميد که روحانيت شهرستانها نيز به تدريج چنين سازماني پيدا کند.گرچه ارتباط استاد مطهري با امام خميني پس از تبعيد ايشان از ايران به وسيله نامه و غيره استمرار داشته است ولي در سال 1355 موفق گرديد مسافرتي به نجف اشرف نموده و ضمن ديدار با امام خميني درباره مسائل مهم نهضت و حوزه هاي علميه با ايشان مشورت نمايد. پس از شهادت آيت الله سيد مصطفي خميني و آغاز دوره جديد نهضت اسلامي، استاد مطهري به طور تمام وقت درخدمت نهضت قرار مي گيرد و در تمام مراحل آن نقشي اساسي ايفا مي نمايد. در دوران اقامت حضرت امام در پاريس، سفري به آن ديار نموده و در مورد مسائل مهم انقلاب با ايشان گفتگو مي کند و در همين سفر امام خميني ايشان را مسؤول تشکيل شوراي انقلاب اسلامي مي نمايد. هنگام بازگشت امام خميني به ايران مسؤوليت کميته استقبال از امام را شخصاً به عهده مي گيرد و تا پيروزي انقلاب اسلامي و پس از آن همواره در کنار رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامي و مشاوري دلسوز و مورد اعتماد براي ايشان بود تا اينکه در ساعت بيست و دو و بيست دقيقه سه شنبه يازدهم ارديبهشت ماه سال 1358 در تاريکي شب در حالي که از يکي از جلسات فکري سياسي بيرون آمده بود يا گلوله گروه نادان و جنايتکار فرقان که به مغزش اصابت نمود به شهادت مي رسد و امام و امت اسلام در حالي که اميدها به آن بزرگمرد بسته بودند در ماتمي عظيم فرو مي روند. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
چگونگی بازداشت عوامل ترور
پس از پيروزي انقلاب و روي كارآمدن نظام جمهوري اسلامي در ايران، برخي از نيروها نتوانستند با شرايط جديد كنار بيايند. تشكيلات فرقان از جمله اين گروه ها بودند كه در مدت فعاليت كوتاه خود ضايعات جبران ناپذيري را به پيكره نظام جمهوري اسلامي وارد كرد. رهبر اين گروه شخصي به نام اكبر گودرزي بود.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی قربانیان ترور، گودرزي با نام مستعار «عباس» در ده كوچكي به نام دوزان (بين خمين و اليگودرز) به دنيا آمده بود. وي بين سال هاي 51 و 52 از اليگودرز به خوانسار رفت و بعد از مدتي به قم رفت و ضمن اينكه در دبيرستان درس مي خواند در مدرسه علميه آيت الله نجفي نيز به صورت نيمه وقت تحصيل مي كرد. بعد از مدتي در مسجد چهلستون و در مدرسه شيخ عبدالحسين درس خواند. وي با شيوه و ادبيات خاصي به تفسير آيات قرآن مي پرداخت.
به اعتقاد اعضاي گروه فرقان، حكومت جمهوري اسلامي تلاشي براي برقراري حاكميت روحانيت بود. درحالي كه اين گروه از تز اسلام منهاي آخوند پيروي مي كرد. به همين دليل به ترور شخصيت هاي تاثير گذار انقلاب خصوصا روحانيون برجسته روي آوردند.
علاوه بر ترور مفتح و مطهري ليست ترورگروه فرقان عبارت بودند از: محمد بهشتي، محمد جواد باهنر، حقي، امامي كاشاني، ناطق نوري، موسوي اردبيلي، تيمسار فلاحي، بني صدر، خوانساري ، هاشمي رفسنجاني و حضرت آيت الله خامنه اي كه با دستگيري اعضاء و رهبري گروه ادامه ترورها متوقف شد.
نحوه دستگيري عوامل ترور شهيد مطهري و گودرزي رهبر اين گروه از زبان جمال اصفهاني(1) و محمد عطريانفر(2) از مسئولان پرونده فرقان موضوع گزارش پيشرو است كه در پي مي آيد.
حميد نيكنام، علي بصيري و وفا قاضي زاده، عاملان ترور آقاي مطهري بودند كه همگي از تيم جنوب شهر بودند. علي بصيري تازه از دانشگاه فيليپين فارغ التحصيل شده و به ايران آمده بود و دانش مذهبي كافي نداشت. او تحت تاثير گروه فرقان و گودرزي قرار گرفته و در ترور مشاركت كرده بود. حميد نيكنام و بصيري اگرچه دو روز بعد از ترور آقاي مطهري بازداشت شدند اما هيچ معلوم نبود كه آنها قاتل مطهري باشند.
نيكنام به خانه يكي از اقوام خود در قزوين رفته بود و آنجا يكي از فاميل هاي او در بحث ها متوجه شده بود كه او مواضع ضدروحانيت و فرقاني دارد؛ به كميته گفته بود و بدين ترتيب نيكنام در خيابان بازداشت شد بدون اينكه كسي بداند او قاتل آقاي مطهري است.
بصيري هم در چاپخانه كار مي كرد. اطلاعيه اي كه پس از ترور آقاي مطهري پخش شده بود روي يك كاغذ A4 رنگي بود كه ما وقتي سرنخ آن كاغذ را گرفتيم به چاپخانه اي رسيديم كه بصيري يكي از كارگران آنجا بود و وقتي سراغ بصيري را گرفتيم و به خانه اش رفتيم، او فرار كرد و از چينه ديوار افتاد و بيهوش شد.
او را به بيمارستان آورديم و پس از به هوش آمدن گفت كه من قبل از انقلاب فرقاني بوده ام و بعد از انقلاب از آنها جدا شده ام. ما سرنخي نداشتيم و آنها هم منكر دخالت در قتل شهيد مطهري بودند.
جالب است كه شبي كه بصيري را گرفتند يكي از بچه ها به نام محمد هنردوست، شهيد مطهري را خواب ديده بود كه يك شنل قرمز خوني را از دوشش بر مي دارد و يك شنل سبز را جاي آن مي گذارد و مي گويد كه من از امشب راحت مي خوابم.
اين تنها «شاهد» ما براي دخالت بصيري در قتل شهيد مطهري بود. شبي كه ما گودرزي را گرفتيم، در راه حركت به سمت اوين، من از او پرسيدم كه قاتل مطهري كيست. او گفت كه يعني شما نمي دانيد. گفتيم مي دانيم ولي مي خواهيم تو را امتحان كنيم و او نام بصيري و بقيه افراد را به زبان آورد.
پس از ترور مطهري و در آن شبي كه همزمان به 20 خانه تيمي گروه فرقان حمله شد، اكبر گودرزي هم به طور اتفاقي در يك عمليات شبانه بازداشت شد. در پي شناسايي يك خانه تيمي و مشاهده آتشباري شديد از آن معلوم شد كه اين خانه بايستي اهميت زيادي داشته باشد.
بچه ها نمي دانستند كه گودرزي در كجا مستقر است، ولي اميدوار بودند كه گودرزي را هم در اين عمليات پيدا كنند تا اين كه در حمله به يكي از خانه هاي تيمي در خيابان جمالزاده مشخص شد مقاومت در اين خانه وحشتناك زياد است و تيراندازي و برخورد به طور گسترده صورت گرفته است. بچه ها حدس زدند كه حتما اين خانه از اهميت خاصي برخوردار است و نيروهاي كمكي به آنجا رفتند. مهم هم بود كه در اين عمليات كسي كشته نشود و همين مطالبه، سرعت عمليات را كم مي كرد. بچه ها مجبور شده بودند نارنجكي را داخل خانه بيندازند.
اين اقدام، هم نگران كنده بود و هم راهگشا. با انفجار دو نارنجك در آن خانه تيمي خيابان جمال زاده تهران، تيراندازي قطع شد و يك نفر از داخل فرياد زد كه «نزنيد، نزنيد، رهبر مجروح شد». اين پيام براي بچه هاي عمليات بسيار راهگشا بود. بچه ها به داخل خانه ريختند و دو نفر را بازداشت كردند كه در ميان آنها شخصي وجود داشت كه مجروح شده بود و گويا همان اكبر گودرزي بود.
به گفته او در آن شب عموم بچه هاي فرقان يعني حدود 60 تا 70 نفر بازداشت شدند و اين گروه به كنترل درآمد. تمام سلول هاي بند 209 اوين پر شد و ترورها متوقف شد.
ویژه نامه تصویری به مناسبت اولین سالگرد
معلمی
دلسوز مرحوم محمد سعیدی

برای دیدن عکس هابر روی ادامه مطالب کلیک کنید
من مخترع نيستم
سخت مشغول آزمايش و كار بود كه اسيد بر روي لباسهايش ريخت. درحالي كه شديداً از اين بابت ناراحت و در عين حال خسته بود، دستيارش را كه در اتاق مجاور منتظر بود تا دريافت صدا از طريق سيم را اعلام كند، صدا زد و تقاضاي كمك كرد. با ورود او به اتاق بود كه تمام خستگي ها و ناراحتي ها تبديل به شادي و هيجان شد. درخواست كمك از طريق سيم انتقال يافت و سرانجام الكساندر گراهام بل موفق شد امواج صوتي را با وسيله اي كه ساخته بود، انتقال دهد. لذت اين پيروزي پس از تلاش چند روزه باعث شد تا الكساندر ناراحتي ناشي از ريخته شدن اسيد بر روي لباسش را فراموش كند.
او در خانواده اي متولد شده بود كه براي ۲ نسل به كار با افراد ناشنوا اشتغال داشتند و به دنبال شيوه هاي نو براي آموزش سخن گفتن بودند و امروز توانسته بود با الهام از آنچه نزد پدر و پدربزرگش آموخته بود، دست به اختراع وسيله اي زند كه در دنياي ارتباطات جاي خاص خود را داشت. گرچه فقط ۵ سال به مدرسه رفت، اما هرگز از آموختن و يادگيري دست برنداشت. او استعداد و نبوع بالايي داشت و نخستين اختراعش را در ۱۱ سالگي انجام داد و توانست ماشيني براي پاك كردن گندم طراحي كند. در واقع تمام اختراعات وي كه هجده مورد آن را به تنهايي انجام داد، بر اثر ديد عميق و قدرت تفكر بالايش بود. براي مثال در نوجواني به همراه برادرش از حنجره گوسفند براي توليد صدا استفاده مي كرد و خود اين كنجكاوي و آزمايش عاملي شد تا به نحوه سخن گفتن انسانها و آناتومي دستگاه صوتي بيشتر توجه و دقت كند.
يكي ديگر از عوامل علاقه و تلاش او در زمينه صوت و انتقال اصوات و شيوه هاي جديد گفتار را مي توان ناشنوايي مادرش دانست كه علاقه او به آموزش به ناشنوايان را دوچندان كرده بود و باعث شد در كنار دو برادرش همكاران خوبي براي پدر در جهت عملي كردن شيوه هاي جديد آموزشي اش باشند. اما زماني كه بيست ساله بود، در اثر مبتلا شدن برادرانش به بيماري سل و مرگ آنها، تيم فعال و علاقه مند خانوادگي از هم پاشيده شد و پدر براي نجات تنها فرزندش راهي كانادا شد. دو سال پس از اين نقل مكان بود كه شروع به تدريس به معلمين، براي تفهيم روش ابداعي توسط پدرش كرد و پس از آن وارد دانشگاه بوستون شد.
يكي از شاگردان بل كه ده سال از وي كوچكتر بود و در چهار سالگي به علت بيماري شنوايي اش را از دست داده بود، از او تقاضاي ازدواج كرد كه بل پيشنهاد را بدون ترديد پذيرفت و حاصل اين ازدواج سه پسر شد.
گراهام مردي خونگرم و مورد علاقه و احترام خانواده و افراد جامعه بود. بين او و همسرش رابطه عميق و عاشقانه اي وجود داشت كه در طي ۴۵ سال زندگي مشترك آنها همواره سرشار از صميميت و از خودگذشتگي بود. گرچه اختراعات او باعث تثبيت وضعيت مالي و شهرت و... او شد، اما همچنان عاشق تدريس و آموزش بود و مي گفت: ترجيح مي دهم از من به عنوان يك معلم ياد شود تا يك مخترع.
يك سؤال ساده با جوابي پيچيده:
با مرور زندگينامه چاپ شده در شماره هاي پيشين خيلي زود درخواهيد يافت كه اكثر آنان تجربه دو يا چند ازدواج را داشتند. به نظر شما رمز اصلي تداوم زندگي الكساندر گراهام بل آن هم به مدت چهل و پنج سال چيست؟ اميدوارم حداقل پاسخ اين سؤال در ارتباط با دنياي ناشنوايان و همسران ناشنوا نباشد!
‹‹ در بندى كه من زندانى بودم، يك پيرمرد ارمنى هم كه از صبح تا شب به جز انجيل خواندن و دعا كردن كارى نداشت دوران زندان خود را مى گذرانيد. در يكى از بند هاى ديگر هم يك مرد جوان ارمنى، به نام وارطان (سالاخانيان (زندانى بود. مى گفتند زندانى سياسى است. زندانيان او را «وارطان سوسياليست» مى ناميدند... غذاى زندان را نمى خورد. برايش از خانه غذا مى آوردند. او به جاى غذاى زندان جيره نقدى دريافت مى كرد و آن را ميان زندان بانان تقسيم مى كرد.» اين بخشى از خاطرات جبار باغچه بان بود. پيكار گرى نوجو و آموزگار و نويسنده بزرگ كودكان ايران زمين.يك هزار و دويست و شصت چهار خورشيدى در ايروان چشم به جهان گشود، قد كشيد، روييد، باليد و به جهان آدم بزرگ ها وارد شد. هزار و دويست و هشتاد و سه و در هنگامه جنگ ميان ترك ها و ارمنى ها به زندان افتاد. نيز پس از كودتاى ۲۸ مرداد و در رژيم برآمده از كودتا. آموزگار در آن حصار بسته اما بسيار آموخت. «ميرزا جبار عسگرزاده» (جبار باغچه بان) را كه روزگارى در جوانى، خبرنگار نشريات قفقاز بوده و نيز از فكاهى نويسان و شاعران روزنامه فكاهى «ملانصر الدين» بى شك بايد در شمار پيشگامان در حوزه آموزش و پرورش مدرن اين ديار دانست. «باغچه بان» در سال ۱۲۹۱به مديريت نشريه فكاهى «لك لك» در شهر ايروان منصوب شد. نشريه اى كه پس از آغاز جنگ جهانى اول تعطيل شد و اما آن هنگام كه آتش جنگ جهانى اول به جان جهانيان افتاد، والدين پسرك نوجو نيز سفر ابدى آغازيدند.اين جوان سرى داشت پر از رويا، او عازم شهر مرند شد و رفت تا در دل توده هاى مردم بياموزاند ناآگاهان بى نوا را... در مدرسه احمديه با ماهى نه تومان حقوق، آموزگارى پيشه كرد.سال از پس سال سپرى شد. خود او درباره اين مقطع از زندگانى اش مي گويد :
‹‹يكى از كار هاى روزانه من مبارزه با كچلى شاگردانم بود. چون از خود پولى نداشتم از آشنايان اعانه مى گرفتم. صابون مى خريدم و همراه دستور هاى بهداشتى براى مادران شاگردان فقير خود مي فرستادم تا سر و لباس بچه هايشان را بشويند...›› و باز در جايى ديگر وقتى از تيمار كردن كودكان مى گويد: «در مدرسه مرند هم سر بچه ها را با دست خود مى شستم و دوا مى زدم. از نه تومان حقوق لااقل ماهى ده تا پانزده ريال صرف خريد دوا و سلمانى و الكل و پنبه مى شد!...» بارى، آموزگار سختكوش در سيستم توتاليترى كه جامه شبه مدرنيسم به تن كرده بود، مرد و مردانه به كارزار شد. او در ساليانى بس پرپيچ و خم و صعب سكان عمل را در قاموس يك متجدد واقعى در حوزه آموزش و پرورش در دست گرفت. و اما چرا باغچه بانش نام دادند؟ گفته اند كه در ادامه تلاش هاى بى وقفه او در عرصه آ موزش و پرورش در يك هزار و سيصد و دو خورشيدى كودكستانى را براى دختران و پسران ارمنى پايه مى ريزد. آموزگار، كودكستان را «باغچه اطفال» نام مى دهد. او پيشنهاد مى كند تا مربيان كودكستان نيز عنوان «باغچه بان» بر خود بگذارند! و مگر نه آنكه عزم كرده بود تا باغچه اى را در كاشانه زخمى پس از ۲۸ مرداد آب دهد، نور دهد و رويا بكارد.
باغچه بان گلهاى خاموش!درست در همين دوره و مقطع زمانى است كه او نام خانوادگى خود را نيز از «عسگر زاده» به «باغچه بان» تغيير مى دهد.اين «لويى بريل» ايران به مانند كار كارستان بريل، مبدع خط بريل براى نابينايان، اولين مدرسه شبانه روزى را به منظور تعليم و تربيت كر و لال ها به سال ۱۳۱۲ در تهران بنيان مى ريزد.ميراث باغچه بان، ميراثى است بس پردامنه و سترگ كه تا به امروز ممتد شده است. طبق آمارهاى در دست، حدود ۵/۱ درصد از افراد جامعه ما را ناشنوايان و سخت شنوايان تشكيل مى دهند. تنها آن هنگام كه در درد مزمن اين هموطنان ريز مى شويم، حضور گرم آموزگار را نيك درمى يابيم.«ثمين باغچه بان» يكى از فرزندان استاد ما را مى برد به روزگاران عاشقى هاى پدر، مى گويد: «از پدرم جبار باغچه بان بسيار گفته شده، اما از مادرم نه!...» (نشريه ايراندخت _ شماره ۷) مادرى كه ۲۵ سال جوان تر از پدر بود.«زنى زيبا كه در حين فرار پدر از قفقاز با هم آشنا شده و ازدواج شان سرمى گيرد. اين ازدواج هم خود ماجراى جالبى دارد...» (همان ) ثمينه به نكته غريبى اشاره مى كند. نكته اى كه در مورد بسيارى از نام آوران ديار ما نيز صادق بوده است. مردانى روشنفكر در كنار زنانى ساده! «مادرم زنى بود كه آرزو داشت خانه اى داشته باشد و يك زندگى خوب و خوش در كنار همسر و فرزندانش را تجربه كند و پدرم مردى روشنفكر با ويژگى هاى خودش بود!» «بهار كه مى شد دسته هاى بنفشه را براى مادر مى برد. از اين كار هاى شاعرانه از پدر در مورد مادرم زياد مى ديدم.» اما استاد چگونه روزگار مى گذرانيد؟ «خانواده ما از حداقل امكانات برخوردار بود. ما دو اتاق داشتيم، يكى از آنها اتاق خانواده بود و ديگرى به كلاس درس اختصاص داشت.شب كه مى شد، پدر ميز و صندلى ها را جمع مى كرد تا من، خواهر و برادرم آنجا بخوابيم، دوباره صبح در همان حالت خواب، من و خواهر و برادرم را در آغوش مى گرفت و به اتاق ديگر مى برد و صندلى ها را براى آمدن شاگردانش مى چيد...» (همان)فرزند استاد كه خود در رشته آموزش و پرورش ناشنوايان در دانشگاه كلمبياى آمريكا درس خوانده واگويه مان مى كند كه «باغچه بان» در طول حيات خود بسيار بر اين نكته تاكيد داشته كه از بزرگان و تاثير گذاران بر فرهنگ اين سرزمين در زمان حيات شان تقدير به عمل آيد و قدر آنها شناخته شود.فرزند استاد از «باغچه اطفال» چنين مى گويد: «... ناگفته نماند كه چون اين كودكان، ترك زبان بودند، پدرم نخستين اشعار كودكستانى اش را به زبان تركى سرود. شهرت كودكستان پدرم در تبريز پيچيده بود و همه با ستايش به كار هاى او نگاه مى كردند.» (زندگينامه آموزگار و نويسنده بزرگ كودكان _ ص ۵۸) او از روزگارى مى گويد كه والدين سه كودك ناشنوا راهى باغچه اطفال مى شوند. سه كوچولويى كه به دليل ناشنوايى در هيچ مدرسه اى پذيرفته نمى شدند! «پدرم براى كمك به اين خانواده، اين سه پسر ناشنوا را پذيرفت. حضور اين سه كودك ناشنوا حس كنجكاوى پدرم را برانگيخت و وسوسه آموختن زبان و سواد به ناشنوايان را در دل او پديدار كرد...» (همان _ ص ۵۹) گويا استاد، اخبارى هم از آموزش كودكان ناشنوا در اتحاد شوروى شنيده بود اما در ميهن محدوديت ها و كمبود هاى خود را به رخ مى كشند و اوضاع خبر از آغازيدن راهى پرفراز و نشيب دارد. پيكار آغاز مى شود و باغچه بان در تكاپو!... كودكان سخت فرامى گيرند هر چيزك سهلى را!...لب خوانى مطلق به كار نمى افتد و همه چيز مى رود تا مسكوت شود!كار از نو تلاش از نو. باغچه بان اما عزم حركت كرده است و سر باز ايستادن هم ندارد! آموزگار حس لامسه و باصره را به كار مى گيرد، بچه ها هم حالا ترغيب شده اند نور اميد تابيدن گرفته، لبخند بر لب استاد! «... روزى نزد رئيس آموزش و پرورش تبريز مى رود و ابراز مى كند كه، من مى خواهم به ناشنوايان زبان بياموزم، ايشان هم بدون مطالعه در جواب مى گويد، مثل اينكه شما زياده ازحد دور گرفته ايد! پدرم مى گويد: من مطمئن هستم كه مى توانم به كر و لال ها زبان بياموزم. رئيس آموزش و پرورش هم مى گويد، اگر شما خيلى هنرمند و بااستعداد هستيد هيچ نيازى نيست كه خواندن و نوشتن را به ناشنوايان بياموزى، اگر مى توانى بهتر است كه به آذرى ها، فارسى ياد بدهى! پدرم با حالتى عصبانى مى گويد: من كه نمى خواهم قمارخانه باز كنم تا مجبور باشم از كسى اجازه بگيريم، مى روم و كلاسم را باز مى كنم...» (همان) حالا تابلوى سر در آماده شده و آموزگار پيكار گر روى آن حك كرده: «در اين محل به كر و لال ها حرف زدن آموخته مى شود.» استاد، درباره فراگيرى معلومات و زبان گفته است: «حرف زدن طوطى يا خواندن و نوشتن كودك جملاتى را كه معنى آنها را نمى دادند...» (اسرار تعليم و تربيت يا اصول تعليم الفبا- تاليف جبار باغچه بان _ شهريور ۲۷- ص ۱۳) فرزند استاد از روزگارى مى گويد كه جمعيت كودكان كر و لال منحل شد. آن هنگام كه خانواده باغچه بان از هم پاشيد.«در آن سالى كه آموزشگاه باغچه بان را بدون توجه به قوانين موجود از دست خانواده باغچه بان گرفتند و كسانى كه مى خواستند از آب گل آلود ماهى بگيرند، آمدند و سازمانى را كه در تمام رشته هاى آموزشى و رفاهى، سازمان مادر بود و حرمت بين المللى داشت، از هم پاشيدند...» اما نمى توان سيماى باغچه بان را در نگاهى گذرا واكاويد و نرفت به روزگاران سپيده پس از انقلاب بزرگ مشروطيت. به باور «توران مير هادى» كسانى كه در انقلاب مشروطيت شركت كرده اند، از ويژگى خاصى برخوردار هستند.«و آن ويژگى اين هست كه آنها هدف هاى شان را گم نكردند و وقتى كه در شرايط بسيار دشوارى قرار گرفتند، بعد از كودتاى ۱۲۹۹ به سمت سازندگى اين مملكت حركت كردند.» «ميرهادى» بر نكته مهمى انگشت مى نهد. «به روايتى نه آرمان هايشان را گم كردند و نه در آنها انحرافى پديد آمد.» بارى روزگار جهان را ديگر خواستن!«ايمان و اعتقادشان بر اين بود كه تا مردم از نظر آ موزش و سطح فرهنگى ترقى نكنند امكان اين كه آرمان هاى مشروطيت بتواند به يك «واقعيت» تبديل شود، محال است!»او يكى از دلايل عمده اين پيكار بى امان باغچه بان و نيز دليل وسعت كار او را در اين مهم عنوان مى كند كه او مى خواسته زمان را در اختيار خودش بگيرد! (زندگينامه آموزگار... ص ۳۷) محمدهادى محمدى به مقطع تاريخى آغاز به كار باغچه بان اشاره مى كند آن دوره كه انديشه در كار شدن به دورانى جديد در جهان پيرامون است. «به روايتى انديشه نوين از غرب به قفقاز آمده و از قفقاز و يا از تركيه (عثمانى) وارد ايران مى شود. روزگارى كه باغچه بان در آن زندگى مى كند روزگار زندگى شفاهى است.»مثال او براى اين همه خواندن مقاله اى درباره «پستالوژى» و يا «فروبل» است و تعامل فكرى خوانندگان پس از مطالعه درباره شيوه و سبك آنچه خوانده شده است. «فى المثل موضوع كودكستان ها يا باغچه اطفال نه تنها در ايران بلكه در هر جاى ديگر دنيا متاثر از انديشه هاى فروبل است. البته باغچه بان از نبوغ خاص خودش نيز برخوردار است و آن نبوغ را در مسئله آموزش زبان فارسى كاملاً نشان مى دهد...» (همان ص ۴۲)در اين ميان باغچه بان در ياد نگاره هاى دوران زندان خود بسيار از فردى كه او را «آموزگار» خوانده قلمى كرده است.«... وارطان گاه براى احوالپرسى و دلجويى به پيرمرد ارمنى سر مى زد، اما پيرمرد حاضر نبود حتى براى يك لحظه انجيلش را زمين بگذارد و جواب احوالپرسى او را بدهد! اصلاً سرش را برنمى گرداند كه مبادا چشمش به چشم وارطان بيفتد، يك روز ميان آنها گفت وگويى روى داد كه پيرمرد از جا دررفت يقه وارطان را گرفته بود و اشك ريزان فرياد و فغان راه انداخته بود كه: اين كافر بى دين و از خدا بى خبر به مقدسات دينى من توهين مى كند! من هم كه تعصبم نسبت به حضرت مريم و عيسى مسيح كمتر از پيرمرد نبود! به وارطان حمله كردم... اما از زور بازو و سرعت او بى خبر بودم. وارطان در چشم برهم زدنى مچ هاى هر دو دستم را گرفت... آنقدر قوى بود كه... او با مهربانى و صدايى نرم و دوستانه از من پرسيد: چه مى خواهى بكنى؟ من گفتم: مى خواهم تو را بكشم!...» اين مى گذرد، حالا عصر شده است وارطان با يك قورى چاى و دو تا استكان و نعلبكى به ديدن باغچه بان مى رود! «وارطان مى دانست كه من دست او را نجس مى دانم و چاى او را نخواهم خورد، اما هيچ به رويش نياورد. نپرسيد چرا چايت را نمى خورى؟ تا مرا در تنگناى جواب بگذارد. چاى مرا هم خودش خورد...»باغچه بان ادامه مى دهد: «وارطان از من سئوالاتى مى كرد. سئوال هاى ساده اى كه مرا رم ندهد و در بن بست نگذارد! من هم با استفاده از تلقينات و تعليمات آموخته در قفقاز جواب هايى پيدا كرده و مى دادم...رفتار وارطان با من بسيار مهر آميز بود. اجازه مى داد در مقابل سئوال هايش آزادانه و هر چقدر دلم مى خواهد سخنرانى كنم!...من خيال مى كردم او را به عقايد خودم معتقد ساخته ام اما او بود كه در واقع آموزش مرا با دلسوزى و روشى هوشيارانه بر عهده گرفته بود.»باغچه بان در يادنگاره هاى زندگى خود كه به همت ثمين باغچه بان در «چهره هايى از پدرم» آمده است، بسيار از هم بند خود ياد كرده است: «اما حيف پس از آنكه آزاد شدم، هر چه سراغش را گرفتم نتوانستم خبرى از او بگيرم.»و باغچه بان وصف الحال خود را اينگونه واگويه مى كند: «من مانند يك علف صحرايى به وسيله باد و باران و تابش نور خورشيد و آسمان ايران سبز شده ام و به رنگ و بوى ايرانيت خود افتخار دارم: قدرت من، فكر من و ايمان من، همه ايرانى است.»باغچه بان، موجز و با نثرى شعرگون وصف حال خود كرد و مگر نه آنكه اوراق پرشماره دفتر تاريخى بى سرانجام ماننده يكى شعر است. بارى، زندگانى پيكارجوى اين ديار چون ميلادش در فصلى سرد از سال يك هزار و سيصد و چهل و پنج خورشيدى كليد مى خورد. «تازه به خانه سياه رسيده بوديم كه تلفن زنگ زد.گوشى را برداشتم صداى خواهرم را شناختم، اما صدايش جور ديگرى بود. تاريك بود، بارانى بود... پدر درگذشت!››
جبار عسگرزاده، معروف به باغچهبان،در سال 1264 خورشيدي در شهر ايروان به دنيا آمد. آموزشهاي آغازين خود را مانند ديگر دانشآموزان با روشهاي قديمي و در مسجد گذراند. در پانزده سالگي بهناچار آموزش را رها كرد و از خبرنگاران روزنامههاي قفقاز و از فكاهينويسان روزنامهي ملانصرالدين شد.

در سال 1298، پس از پايان يافتن جنگ اول جهاني و پس از فوت پدر و مادرش، به مرند بازگشت و در مدرسهي احمديه به كار آموزگاري پرداخت. به دليل عشق و علاقهي بسياري كه به آموزش و پرورش دانشآموزان داشت، خيلي زود نامش بر سر زبانها افتاد. در مهرماه سال 1299 به طور رسمي در ادارهي آموزش و پرورش مرند استخدام و در دبستان دانش به آموزگاري پرداخت.
آموزگاري را در كلاس اول با ده دانشآموز آغاز كرد. علت اصلي كم بودن تعداد دانشآموزان، تنگدستي خانوادهها و دوم مخالفتهاي مكتبداران آن زمان بود. رئيس منطقه در آن زمان با تدبير و انديشه، اعلاميهاي منتشر كرد كه به هر يك از دانشآموزان يك دست لباس مجاني داده خواهد شد. در نتيجه تعداد دانشآموزان كلاس اول به هفتاد نفر رسيد و به دليل آن كه كسي توان آموزش همهي آنها را نداشت، براي باغچهبان فرصتي پيش آمد تا در عرصهي فرهنگ خود را بيازمايد.

خانوادهها پول خريد كاغذ و مداد نداشتند، در نتيجه بچهها سر راه مدرسه كاغذهاي سيگار را جمع ميكردند و روي آن مشق مينوشتند. او از هركس كه امكان داشت يك قران و دو قران ميگرفت و براي دانشآموزان فقير دفتر و مداد تهيه ميكرد، صابون و دارو ميخريد و به خانههاي آن ها ميبرد و به مادان درمان بيماري كچلي را (كه در بين دانشآموزان بسيار بود) ميآموخت. اين كارهاي باغچهبان شور و شوق زيادي در شاگردان به وجود آورد كه تا آن روز ديده نشده بود.
باغچهبان براي آموزش دانشآموزان خود از روشهاي نو بهره ميگرفت كه با روش قديمي كه با خشونت همراه بود، بسيار تفاوت داشت. او براي آموزش حساب به دانشآموزان از يك تخته سياه بزرگ و دو چرتكه ديواري(يكي براي آموزش عددهاي صحيح و ديگري براي آموزش عددهاي كسري) استفاده كرد. با اين روش دانشآموزان مردود سال گذشته نيز توانستند بهآساني در آزمونها پيروز شوند كه اين باعث اميدواري بيشترباغچهبان شد.
سال بعد به همراه دانشآموزان خود به كلاس دوم رفت، با اين اميد كه تا سال ششم همراه آنها باشد تا سواد خود او هم بيشتر شود، چرا كه سواد فارسي او خوب نبود. او تلاش ميكرد شهرت نيكي براي مدرسه دست و پا كند و خوشبختانه، هر چه بيشتر كوشش ميكرد، توجه مدير مدرسه نيز به او بيشتر ميشد. با وجود اين، مدير مدرسه به نوآوريها و رابطهي دوستانهي دانشآموزان با باغچهبان حساس شده بود.
باغچهبان در آن سالها محبت و گرامي داشتن شخصيت انساني كودكاني را كه در خانههاي خود صاحب هيچگونه شخصيتي نبودند و تنها بهرهشان كتك و توسري و فحش بود، وظيفهي اصلي خود ميدانست و تلاش ميكرد كمبودهاي تربيتي و خانوادگي آنها را جبران نمايد و كودك را از شخصيت خود آگاه كند. اما مدير جوان آن مدرسه، از اين نكتهي پرورشي آگاه نبود. با وجود اين كارها بهخوبي پيش ميرفت.
نوآوريهاي باغچهبان
باغچهبان از همان آغاز شيوهي آموزش سنتي را كنار گذاشت. لحظهاي آرام و قرار نداشت و هر روز با يك فكر تازه پا به مدرسه ميگذاشت. نوآوريهاي وي در آن روزگار مانند شعبدهبازي شگفتي و تحسين همه را برميانگيخت. براي نخستين بار براي آموزش جغرافيا از نقشهاي استفاده كرد كه خود آن را ساخته بود. آن نقشه شامل دو تختهي ساده بود كه روي آن نمونهاي از دريا و اقيانوس و پديده هاي طبيعي نشان داده شده بود.
![]()
باغچهبان علاوه بر استعداد و عشق به معلمي، استعداد شاعري، نقاشي، روزنامهنويسي و بازيگري و حتي قالبكاري داشت كه از همهي اين تواناييها براي آموزش هر چه بهتر دانشآموزان كمك ميگرفت. او نمايشنامه مينوشت و بچهها ان را اجرا ميكردند. به علاوه، او براي نخستينبار لباسهاي يك شكل و برنامهي ورزشي براي دانشآموزان تدارك ديد.
باغچهبان در سال 1303 با همكاري آقاي فيوضات، رئيس آموزش و پرورش آن زمان آذربايجان، كودكستاني با نام " باغچه اطفال" بنيانگذاري كرد و با نوآوريهاي خود برنامههايي از جمله كاردستي، نقاشي، بازي، نمايش، سرود، شعر و قصه و ... در آن آموزش داد. او نام باغچهبان را براي مربيان اين كودكستان و همچنين براي نام خانوادگي خود برگزيد.

يكي ديگر ازكارهاي ارزندهي باغچهبان، بنيانگذاري كلاسي براي آموزش به دانشآموزان كر و لال بود. هنگامي كه اين فكر نو را با رئيس آموزش و پرورش آن زمان(رئيس فرهنگ) در ميان گذاشت، در برابر شور و هيجان خود با اين پاسخ دلسردكننده روبهرو شد كه: " اگر تو چنين استعداد و قدرتي داري كه لالها را زباندار كني، بهتر است زبان فارسي را در باغچهي اطفال بيشتر كني. ما به آموزش زبان فارسي به اين مردم تركزبان بيشتر نياز داريم تا زباندار كردن كر و لالها."
اما اين سخنان دلسرد كننده و كارشكنيهايي بسيار ديگر، باغچهبان را در راهي كه در پيش گرفته بود ست نكرد و او دو روز پس از شنيدن آن سخنان، اعلان ثبتنام را در مدرسه نصب كرد. اين اعلان، كه شبيه ادعاي پيغمبري بود، سر و صداي بسياري به پا كرد تا آنجا كه يكي از دوستانش به او گفت:" تو دشمن آبروي خود هستي. چرا فكر نكردي كه يهوديها با همهي زرنگيشان نتوانستهاند در تبريز مغازه باز كنند؟ اين دكان چيست كه تو باز كردهاي؟ مگر تو پيغمبري كه ميخواهي لالها را زباندار كني؟ من تا به حال نماز نخواندهام. اما امشب ميخوانم و از خدا براي تو شفا ميخواهم!" و باغچهبان چه نيكو به او گفت:" اين نخستين معجزهي من، كه آدم كافري مثل تو به خاطر من مسلمان شد!"
سرانجام پس از كشمكشهاي بسيار، چند كودك كر و لال را نامنويسي كرد و پس از ششماه در حضور پدر و مادران و برخي از مقامهاي آموزش و پرورش، از آنها آزمون گرفت. آن روز بچهها براي مردمي كه روي در و ديوار مدرسه نيز نشسته بودند، درس خواندند و روي تخته ديكته نوشتند. پس از آن روز باشكوه بود كه سيل سپاسگذاريها و گراميداشتها به سوي او سرازير شد كه البته در برابر سيل كارشكنيها چندان چشمگير نبود.
مهمترين نوآوري باغچهبان، روشي نو در آموزش الفبا است كه به روش تركيبي مشهور شده است. در اين روش، آموزش الفبا بر اساس دانستههاي پيشين دانشآموزان انجام ميشود. براي مثال، هنگامي كه ميخواهيد به كودك حرف "آ" را ياد بدهيد اگر اين حرف را روي تخته بنويسيد و بخواهيد كه شاگردان آن را بخوانند و بنويسند، اهميت نميدهند. اما اگر آب را به آنها نشان بدهيد، اسم آن را بپرسيد و از آنها بخواهيد صداهاي واژهي آب را بكشند، آن دو صدايي را كه آب از آن ساخته شده است، پيدا ميكنند.
ديدگاه باغچهبان در آموزش كودكان
باغچهبان بر اين باور بود كه يك كودك نوزاد، كه ذهنش از هر گونه دانستني تهي است، بدون آموزش آموزگار، زبان محيط پيرامون خود را ياد ميگيرد و پر از دانستني مي شود. اما همين كودك هنگامي كه به دبستان ميرود، نميتواند از پس آموزش برايد و مردود مي شود. اين پيشآمد، خلاف نهاد او و قانون آفرينش كودك است.
نظرهاي باغچهبان در آموزش كودكان بر اين پايه استوار است كه كودك پيش از ورود به دبستان با مفهومهاي گوناگوني در محيط پيرامون خود آشنا ميشود و حتي بدون آن كه واژهاي را به زبان بياورد، مفهوم برو، بيا، بنشين، در و پنجره و ديگر چيزهاي پيرامون خود را درك ميكند. او چون اين مفهومها را ميداند، بدون تشويق يا تهديد، واژههاي مربوط به آنها را ميآموزد. پس كودك هر واژهاي را در برابر چيزي ياد ميگيرد و راز يادگيري كودكان است.
باغچهبان نظرهاي خود را پيرامون آموزش الفبا در كتابي با نام "دستورتعليم الفبا" نوشته است كه كه در سال 1314 منتشر شد. اين كتاب پنج فصل دارد:
فصل اول: ويژگيهاي شخصي معلم. معلمي كه ميخواهد به دانشآموزاني كه تازه وارد مدرسه شدهاند آموزش بدهد، بايد هفت ويژگي داشته باشد. بردباري و شكيبايي، خوشرويي و فروتني، انتظار و اميد، جديت و درست قولي، ثبات و جديت، وقار و سنگيني و احاطه و آمادگي.
فصل دوم: شناخت دانشآموزان. شاگردان شباهتهايي به هم دارند و تفاوتهايي كه نهاد آنان و خانوادهها و تربيت آنها موجب شده است.
فصل سوم: سرآغاز خواندن و نوشتن (دورهي آمادگي). اصلاح گفتار و مخرج اداي كلمهها، همراه با خواندن كلمهها و نام چيزها و تمرين نوشتن. در گذشته، كار نوشتن بعد از خواندن انجام ميشد، اما امروزه نوشتن همراه با خواندن از روز اول آموزش داده ميشود.
فصل چهارم: آموزش الفبا. آموزش بايد بر اساس دانستههاي پيشين دانشآموزان انجام شود. موضوع انتخابي براي درس بسيار مهم است كه بايد مبهم نبوده و در اندازهي درك دانشآموز باشد.
فصل پنجم : حرفها و طرز هجيكردن(بخش كردن) و ارتباط آموزش با تواناييهاي فكري كودكان. در اين مرحله، معلم براي اين كه بتواند سي و دو حرف را به آساني آموزش دهد، اول بايد توجه دانشآموزان را به كيفيت مخرج صداها و تقسيم كلمه به بخشهايي كه در هر بخش يك حركت دارند، جلب كند.
نوشتههاي باغچهبان
باغچهبان كتاب "زندگي كودكان" را كه شامل شعر، سرود و چيستان براي كودكان بود در سال 1308 در شيراز چاپ كرد. او چند نمايشنامه براي كودكان نوشته و به اجرا درآورده است. او چند كتاب پيرامون روش آموزش تركيب نيز نوشته است كه از آن جمله است: دستور تعليم الفبا؛ الفباي خودآموزي براي سالمندان؛ اسرار تعليم و تربيت يا اصول تعليم الفبا. چند كتاب هم دربارهي آموزش معلمان براي دانشسراي تربيت معلم نوشته است.
باغچهبان شعر هم ميگفت و شعر را نيز به عنوان ابزار كمك آموزشي به كار ميگرفت. در اين جا نمونهاي از شعرهاي او را ميخوانيد.
روي سعي بكن كه مرد احسان باشي
نيكي بكني به خلق و انسان باشي
بيرنج به مفت سودي از كس نبري
چون شمع براي جمع سوزان باشي
فهرست نوشتههاي باغچهبان
1. برنامه كار آموزگار 1302
2. الفبای آسان 1303
3. الفبای دستی مخصوص ناشنوايان 1303
4. زندگی كودكان 1308
5. گرگ و چوپان 1308
6. خانم خزوك 1311
7. پير و ترب 1311
8. بازيچه دانش 1311
9. دستور تعليم الفبا 1314
10. علم آموزش برای دانشسراها 1320
11. بادكنك 1324
12. الفبای خود آموز برای سالمندان 1326
13. پروانه نين كتابی 1326
14. الفبا 1327
15. اسرار تعليم و تربيت يا اصول تعليم الفبا 1327
16. الفبای گويا 1329
17. برنامه يكساله 1329
18. كتاب اول ابتدايی 1330
19. حساب 1334
20 كتاب اول ابتدايی 1335
21. آدمی اصيل و مقياس واحد آدمی 1336
22. درخت مرواريد 1337
23. خيام آذری 1337
24. رباعيات باغچه بان 1337
25. روش آموزش كرولالها 1343
26. من هم در دنيا آرزو دارم 1345
27. بابا برفی 1346
28. عروسان كوه 1347
29. زندگينامه باغچه بان به قلم خودش 1356
30. شب به سر رسيد 1373
31- كبوتر من كبوتر من 1373
از جبار باغچه بان ( بنیان گذار مدرسه کر و لالها در ایران ) ،
درباره استاد شهریار
« حیدر بابا نین دیلینجه شهریار ! »
علیکم السلام ، شهریار آغا ،
چو خاندی قاچمیشدون بیزدن اوزاغا .
آیاق باسمازدون بیزیم قوناغا ،
جوانلیق دوریندن بوچاغادن ،
سن هچ بیزدن بیله یاد ایتمزدون .
نه اولدی ، آی اوغون سن بیردن بیره ،
اونو تدوغون ئلی ، سالدین خاطره ؟
چاغلایان سولارا ، اسن یللره ،
بو قوجا حیدره ایله دین سلام ؟
لطفین آرتیق اولسون علیک لاسلام .
نه قدر دادلیمیش سنین بو دیلین ،
ایشیدن کیمی بو ، سسینی ائلین
قوجا ، جوان ، اوشاق ، قیز - گلین ،
سنی دینلمگه ، قاچیلار چوله
آنام قوربان اولسون ، بو شیرین دیله .
فارس قیزلاری آزدیر مشدی عملین ؟
که فارسجایدی ، بوتون شعرین غزلین ؟
حیدر بابا یوردوندا بیر گوزه لین ،
عشقینه بیر قلم قویمازدین بئله ،
فارسی جا یازماقدان ، دویمازدین بئله .
تهران گوزللری یولون کج اینتدی ،
کونلونی آپاریپ سنی گیج ایتدی
دی گوروم یا فلک سنله لج ایتدی ؟
دونگه وار مش ، دونوم وارمش بیلمدین ،
آیریلیق وار ، ئولوم وارمش بیلمدین .
ایندی بیزی تازه گلیپ تاپیرسان .
گونلومیزه کوزلر قویوب یاخیرسان ،
حسرتیله کیچنلره باخیرسان .
گورورسن که سولار آخوب گئدیر میش،
دوعولان قوجالیب نولوب ایتیرمیش ،
چوخدا ویرمه ، سیخینتی ئوز گویلونا
مهرباندیر هر آتا ئوز اوغلونا ،
قاییتمیشسان ایندی که سن یولونا ،
بو یور گیلن گوز اوستنده یرین وار ،
ئله لین سنی سوینجیله قارشیلار ،
سلام ایلر بوتون ائلیمیز سه ،
باغچامیز ، باغچامیز ، گلمیز سنه ،
اوزون مدت سوسان دیلمیز سنه ،
دی گورک دیمه لی داها نه یین وار ،
افسوس که سن گج دیل آچدون شهریار،
کچیک اوشاق تزه سؤزه گلنده ،
آیری بیر دادلی لیق اولارد یلنده ،
لذتی وار ، آغلیاندا گولنده ،
ایندی که دیل آچدین سوسما ، آغلا ، گول ،
یامان سویله ، یاخشی سویله ، داغلا ، گول .
All Rights Reserved 2008-2012 © by srpdeaf.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:3.00 POWERED BY BLOGFA.COM